تبليغاتX
لخت نویس‌

لخت نویس‌

لخت نویس‌های ذهن من...

 

دلتنگی‌

بی‌قراری

نفس تنگی

.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 1:49  توسط رها  | 

 

بی‌ عشقی‌ میتونه منو بکشه .

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 6:3  توسط رها  | 

 

تازه فهمیدم :

لزوماً احساساتی بودن

دلیل مهربان بودن هم نیست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19:53  توسط رها  | 

 

نگاهم در سیاهی چشمانت گم شد،

تو پلک‌هایت را بستی

و

من زندانی محکوم به ابد نگاهت شدم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:40  توسط رها  | 

 

هیچوقت کسی‌ رو قضاوت نکن،

هستی‌  کاری میکنه

که یه روز  خودتو میبینی‌ تو همون موقعیت در حال انجام همون کاری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 14:0  توسط رها  | 

 

فکر کردی همین که اومدی و اهلی کردی تمومه،

 اهلی کردن مسئولیت میاره،

 تو در برابر گلت مسئولی مسئول !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:6  توسط رها  | 

 

من می‌خوام یه دستِ گٔل به آب بدم

آرزو هامو به یک حباب بدم .......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 12:5  توسط رها  | 

 

 

آبِ رو آتیش چه خوب معنا شد وقتی‌ :

خسته و عصبی و دلگیر فریاد میزدم و

 تو بی‌ هیچ کلامی تنگ در آغوشم گرفتی‌ 

 بعد تنها  سکوت بود و آرامشی ناگهانی در عمقِ جانم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:29  توسط رها  | 

 

درد بی‌ درمان به این میگن :

وقتی‌ درد و درمان یکی‌ باشه....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 22:56  توسط رها  | 

 

همیشه مسئله خواستن یا نخواستن نیست،

خیلی‌ وقت‌ها  توانستن یا نتوانستن مسئله‌ست

.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 4:38  توسط رها  | 

 

" بودنی " که از صد تا نبودن بدتره  را

...

نمی‌خوام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 5:43  توسط رها  | 

 

هر بار که می بینمت انگار بخشی از وجودم را در نهانخانه تو به یادگار می گذارم، همین می شود که تو می شوی گوشه ای از من و من برای اینکه خودم باشم، باید در چشم هایت نگاه کنم، تا این گمشده را بازیابم. دلم برایت تنگ می شود، دلم برای خودم تنگ می شود. دلتنگی تاوان دیدن چشم های توست...

ابراهیم نبوی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:49  توسط رها  | 

 

امروز با یه حس عمیق دوست داشتن به آدم‌های زندگیم از خواب بیدار شدم

این اس ‌ام اس رو فرستادم : " یه کسایی تو زندگی‌ آدم هستن، شاید خودشون ندونن چقدر برات عزیز و مهم

اند، خواستم بدونی تو یکی‌ از اونایی‌ :* "

جواب ها :

داداشم :چاکریم 

دوستم :قربونت برم بووووس

دخترخالم :کاش‌ اون که باید این حسو داشت ،خدا تورو از من نگیره حبیبم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 17:54  توسط رها  | 

 

خیلی‌ وقتها واقعیت مثلِ روز جلوی چشاته ولی‌ تو باز چشاتو می‌بندی تا فکر کنی‌ اون

چیزی که تو تصوراتته واقعیه  ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 16:39  توسط رها  | 

 

یه حسّ غریبی به پائیز دارم .....

مثل یه نفرت شدید

 که از دلش یه عشق آتیشی بیرون میاد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 18:40  توسط رها  | 

 

دلم گرفته


دلم عجیب گرفته است


و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 0:14  توسط رها  | 

 

چقدر سرد است!

وقتی…

می خواهمت و نیستی ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 0:54  توسط رها  | 

 

چشمانِ تو

گلِ آفتابگردانند

به هر کجا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست ...


حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 0:40  توسط رها  | 

 

غرق شدنو دوست دارم

اگه دریا آغوش تو باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 18:20  توسط رها  | 

 

خونه جدید و حس تازگی

....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 18:18  توسط رها  | 

 

تو این هوا فقط تو می‌چسبی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:43  توسط رها  | 

 

خنکی بعد بارش باران در آخرین فصل تابستان ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 0:35  توسط رها  | 

 

یه کسایی تو زندگی‌ آدم هستن که

ممکنه کیلومترها ازت دور باشند ، یا مدت‌ها باشه ندیده باشیشون

اما همین بودنشون و داشتنشونه که ته دلتو گرم نگه میداره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 2:40  توسط رها  | 

 

آدمها ،مکان ها، صدا‌ها ،بو هائی که منو به خاطرات بچگیم می‌ برند رو دوست دارم  ...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 2:24  توسط رها  | 

ﻧﻔﺴﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻔﺴﺖ ﻧﯿﺴﺖ
....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 23:56  توسط رها  | 

میچسبوندت به دیوارو خودشم محکم می‌چسبه بهت

حرکت آروم دستاش رو بدنت

داغی‌ نفسش رو صورتت

و آروم زیر گوشت میگه تو مال منی

.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 3:29  توسط رها  | 

یعنی‌ تو دنیا چیزی هست بیشتر از عشق و خواستنِ بی‌ انتها آدمو اینطوری مجنون کنه

خدایا

اگه هست

اگه بنا داری مجنونم کنی

‌ با اون یکی‌ روشت باشه لطفا ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:6  توسط رها  | 

قدیما میگفتن بویِ گندم مال من هر چی‌ که دارم مالِ تو

حالا من میگم

بویِ تنت مالِ من هر چی‌ که دارم مالِ تو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 0:9  توسط رها  | 

خدایا

بغض قورت دادن تا کی‌

............

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 23:0  توسط رها  | 

بویِ  تن‌ِ تو

اخخخخخخ

می‌تونه منو به جنون بکشونه

 

........
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 13:9  توسط رها  |